....دوستت دارم به هیچ بهانه ای شاید دوست داشتن همین باشد...
هام تو خصوصی گفت عشقولانه (لطفا خصوصی ندین) منم رای اکثریتو انتخاب کردمو خاطراتمو مینویسم براتون امید وارم خوشتون بیاد . . . . خب دوست دارم اولین خاطرم درباره تعیین رشتم باشه و شما بدونین من چه غصه ای خوردم. خوب بخونین مامی رفت مدرسه کارنامه رو گرفتو اومد خونه منم خواب بود(از بس استرس داشتم) اومد خونه اومد تو اتاقم داد زد....(اسممو گفت)منم مثل فشنگ پریدم گفتم چی شد!!!!!!! گفت این چه نمره ای که گرفتی بعد کارنامه درخشانو گرفت جلو صورتم دیدم.. . .. شدم پریدم بغلش. گفت بسه خوشحال نباش ببین با این نمرت میتونی ریاضی بری؟من: . . روزه تعیین رشته فرا رسید منم ریلکس تر از همیشه رفتم مدرسه دیدم مریم داره تعیین رشته میکنه رفتم دفتر مثل یه دختر خوب نشستم که ترگل اومد خیلییییی خوشحاااال شدم نوبت من شد رفتم اتاق مشاوره مشاورمون نگام کرد منم نگاش کردم اون کارناممو نگاه کرد من نگاش کردم پذیریت اول تجربیه بعد ریاضی بعد فنی بعد کاردانش بعد معارف بعد ادبیات. باهام حرف زد بعد گفت پس شد تجربی من با بغض گفتم نههههههه اورد تا امضا کنم نگاش کردم با بغض همراه با گریه گفتم نهههه من میخوام برم ریاضی گفت باشه بیا امضا کن منم با خوشحالی گفتم هورااااااااااااا بعد واسه سمیرا جوون زنگ زدم(دبیر ریاضیم)بهش گفتم اونم کلی خوشحاااااال شد.رفتم خونه پریدم بغل بابام پام محکم خورد به دیوار جوری خورد که اشکم در اومد.بابام گفت تو چه مهندسی بشی بعدش به یکی از دوستام اس دادم بهش گفتم اونم کلی خوشحااال شد...اون روزو هیچ وقت فراموش نمیکنم زدین،میخوام دوباره شروع بکار کنم، فقط ازتون میخوام موضوع وبلاگمو شما بگین اگه این کارو بکنید ممنونتون میشم منتظر نظراتتون هستم ![]()
![]()
.گفتم مگه چند شدم؟؟؟؟؟گفت۱۰ گفتم مامان!!!!!![]()
میتونم
بهم گفت چه رشته ای دوست داری گفتم ریاضی گفت اولویت
گفت چرا باید بری تجربی برگه رو
![]()
بااااااای
| قالبــ وبلاگــ | Ainaz |




